شعر سعید بیابانکی برای حضرت محمد(ص)

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده اند انار آفریده اند

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده اند

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفریده اند

این است نسبت تو و این روزگار یأس:
آیینه ای میان غبار آفریده اند

شعر مرتضی امیری اسفندقه برای حضرت محمد(ص)

مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد

خدا که در حرم امن خويش راهت داد

 

هجوم جهل و خرافه ، هجوم تاريکي

خدا پناه در آن دوره‌ سياهت داد

 

خدا، خدا و خدا ، آن خداي بي ‌مانند

همان که عصمت پرهيز از گناهت داد

 

همان که جان نجيب تو را مراقب بود

همان که سينه خالي از اشتباهت داد

 

توان و توشه به پايان رسيده بود ، ولي

خدا رسيد به فرياد و زاد راهت داد

 

بگو که نعمت پروردگار پنهان نيست

خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

 

خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد

خدا که فرصت تشخيص راه و چاهت داد

 

چقدر واقعه‌ آسماني و شفاف

خدا به يمن دعاهاي صبحگاهت داد

 

خدا که عاقبتي خير و خوش عطايت کرد

خدا که آينه را نور با نگاهت داد

 

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست

قسم به شب که خدا برتري به ماهت داد

 

خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشيد

خدا که شعله روشن به جاي آهت داد

 

خدا که جان تو را از الهه ‌ها پيراست

خدا که غلغله قوم لا اله ‌ات داد

 

يتيم آمده ‌ام ، مانده ‌ام ، پناهم ده

مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد ...

شعر محمدعلی مردانی برای حضرت محمد(ص)

نازل چو کلام خالق سرمد شد

تسلیم رسول اسعد امجد شد

تا میم محمد به احد شد ملحق

ترکیب محمد و احد احمد شد

شعر محمود تاری (یاسر) برای حضرت محمد(ص)

هنگامه رنج و غم و ماتم شده امشب

 گريان، زغمى ديده عالم شده امشب

آهنگ سرشكم، كه رسد بر لب مژگان

 با اين دل سودا زده همدم شده امشب

پايان شب آخر ماه صفر است اين

 يا آنكه زنو ماه محرّم شده امشب

مهتاب، رخ خويش نهان كرد زماتم

 چون رحلت پيغمبر خاتم شده امشب

از داغ جگر سوز نبى سيّد ابرار

 نخل قد زهرا و على خم شده امشب

شد كار فلك، خون جگر خوردن از اين غم

گردون، ز محن با رخ درهم شده امشب

سيماى جهان، غرقه خون دل «ياسر»

 در سوگ رسول اللّه اعظم شده امشب

 

شعر جمال الدین اصفهانی برای حضرت محمد(ص)

ای از بر سدره شاهراهت
وای قبّه عرش تكیه گاهت 

ای طاق نهم رواق بالا
بشكسته ز گوشه كلاهت
 
هم عقل دویده در ركابت
هم شرع خزیده در پناهت 

ای چرخ كبود ژنده دلقی
در گردن پیر خانقاهت 

مه طاسك گردن سمندت
شب طرّه پرچم سیاهت
 
جبریل مقیم آستانت
افلاك حریم بارگاهت
 
چرخ ار چه رفیع خاك پایت
عقل ار چه بزرگ طفل راهت 

خورده است خدا ز روی تعظیم
سوگند به روی همچو ماهت 

ایزد كه رقیب جان خرد كرد
نام تو ردیف نام خود كرد 

ای نام تو دستگیر آدم
وای خلق تو پایمرد عالم
 
فرّاش درب كلیم عمران
چاووش رهت مسیح مریم 

از نام محمدّیت میمی
حلقه شده این بلند طارم 

تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود‌ زیر خاتم 

در خدمتت انبیا مشرّف
وز حرمتت آدمی مكرّم 

از امر مبارك تو رفته
هم بر سر حرفت خود آدم 

تا بود به وقت خلوت تو
نه عرش و نه جبرئیل محرم 

نایافته عزّ التفاتی
پیش تو زمین و آسمان هم
 
كونین نواله‌ایزجودت
افلاك طفیلی وجودت 

ای مسند تو ورای افلاك
صدر تو و خاك توده حاشاك 

هرچ آن سمت حدوث دارد ‌
در دیده همّت تو خاشاك 

طغرای جلال تو لعمرك‌
منشور ولایت تو لولاك‌ 

نه حقّه و هفت مهره پیشت
دست تو و دامن تو زان پاك 

در راه تو زخم محض مرهم
بر یاد تو زهر عین تریاك 

در عهد نبوّت تو آدم
پوشیده هنوز خرقه خاك 

تو كرده اشارت از سرانگشت
مه قرطه پرنیان زده خاك 

نقش صفحات رایت تو
لولاك لما خلقت الا فلاك 

خواب تو ولا ینام قلبی
خوان تو ابیت عند ربّی 

ای آرزوی قدر لقایت
وای قبله آسمان سرایت 

در عالم نطق هیچ ناطق
ناگفته سزای تو ثنایت 

هر جای كه خواجه‌ای غلامت
هر جای كه خسروی گدایت 

هم تابش اختران ز رویت
هم جنبش آسمان برایت 

جاندار وی عاشقان حدیثت
قفل دل گمرهان دعایت 

اندوخته سپهر و انجم
برنامده ده یك عطایت 

بر شهپر جبرئیل نه زین
تا لاف زند ز كبریایت 

بر دیده آسمان قدم نه
تا سرمه كشد ز خاك پایت 

ای كرده بزیر پای كونین
بگذشته زحد قاب قوسین 

ای حجره دل به تو منوّر
وای عالم جان ز تو معطّر 

ای شخص تو عصمت مجسّم
وای ذات تو رحمت مصوّر
 
بی یاد تو ذكرها مزوّر
بی‌نام تو وردها مبتّر‌ 

خاك تو نهال شاخ طوبی
دست تو زهاب آب كوثر 

ای از نفس نسیم خلقت
نه گوی فلك چو گوی عنبر 

از یعصمك‌الله اینت جوشن‌
وز یغفرك الله آنت مغفر 

تو ایمنی از حدوث‌گوباش
عالم همه خشك یا همه‌تر 

تو فارغی از وجود گوشو
بطحا همه سنگ یا همه زر 

طاووس ملائكه بریدت
سرخیل مقرّبان مریدت 

ای شرع تو چیره چون به شب روز
وای خیل تو بر ستاره پیروز
 
ای عقل گره‌گشای معنی
در حلقه درس تو نوآموز 

ای تیغ تو كفر را كفن باف
نعلین تو عرش را كله دوز
 
ای مذهب‌ها ز بعثت تو
چون مكتب‌ها به عید نوروز 

از موی تو رنگ كسوت شب
وز روی تو نور چهره روز 

حلم تو شگرف دوزخ آشام
خشم تو عظیم آسمان سوز 

ماه سرخیمه جلالت
در عالم علو مجلس افروز 

بنموده نشان روی فردا
آیینه معجز تو امروز 

ای گفته صحیح و كرده تصریح
در دست تو سنگریزه تسبیح 

هر آدمیی كه او ثنا گفت
هرچ آن نه ثنای تو خطا گفت
 
خود خاطر شاعری چه سنجد؟
نعت تو سزای تو خدا گفت‌ 

گرچه نه سزای حضرت توست
بپذیر هر آنچه این گدا گفت 

هر چند فضول‌گوی مردی است
آخر نه ثنای مصطفی گفت؟ 

در عمر هر آنچه گفت یا كرد
نادانی كرد و ناسزا گفت 

زان گفته و كرده‌گر بپرسند
كز بهر چه كرد یا چرا گفت؟ 

این خواهد بود عدّت ‌‌او
كفّاره هر چه كرد یا گفت 

تو محو كن از جریده او
هر هرزه كه از سر هوا گفت 

چون نیست بضاعتی ز طاعت
از ما گنه و ز تو شفاعت

شعر حبیب الله چایچیان برای حضرت محمد(ص)

گل نكند جلوه در جوار محمد

رونق گل مى‏برد، عذار محمد

گل شود افسرده از خزان وليكن

نيست ‏خزان از پى بهار محمد

سايه ندارد ولى تمام خلايق

سايه نشينند در جوار محمد

سايه ندارد ولى به عالم امكان

سايه فكنده است، اقتدار محمد

سايه نمى‏ماند از فروغ جمالش

هاله نور است در كنار محمد

شمس رخش همجوار زلف سيه ‏فام

آيت و الليل و النهار محمد

تا كه بماند اثر ز نكهت مويش

خاك حسين است‏ يادگار محمد

تربت‏خوشبوى كربلاى معلاست

يك اثر از موى مُشكبار محمد

رايت فتحش به اهتزاز درآمد

دست ‏خدا بود چون كه يار محمد

من چه بگويم (حسان) به مدح و ثنايش

بس بودش مدح كردگار محمد

شعر رحمان نوازنی برای حضرت محمد(ص)

 

آنشب زمین شکست و سراسر نیاز شد

در زیر پای مرد خدا جانماز شد

 

کعبه خودش میان جماعت به صف نشست

آمد امــام قبلـه و وقـت نمـاز شد

 

دریاچه های آتش بتها فرو نشست

باران گرفت و خاک زمین دلنواز شد

 

کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود

چون پستی و بلندی دنیا تراز شد

 

هر جا که که بود لات و هبل لال می نمود

وقتی زبان معجزه نور باز شد

 

آئینه ای که قد خدا ایستاده بود

پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد

 

دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت

با آن کبوتری که رسول حجاز شد

 

شعر سیدمحمدحسین حسینی برای حضرت محمد(ص)

 

امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست

مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست

اقرا باسم ربک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست

لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عزی فدای توست

خورشید و ماه بین دو دست تو دلخوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست

بعد از هزار سال دگر میشناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست

فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه میشنوم از صدای توست

شعر سودابه مهیجی برای حضرت محمد(ص)

 

نـامـت خـدای خـاک قلـمـداد می‏شود 


بـی‏تـو کـیان هستی بر باد می‏شود 



مــا را طـفـیـلـیــان تــو آورد کــردگـــار 


بـا این بـهانه خاطرمان شاد می‏شود 



نـامـت قـرین نـام خـدا، قـرن‏هـای قرن 


بـر بـام‏هـای مـأذنه فـریاد مـی‏شـود 



ای نـور چـشـم‏هـای خـداونـد تا هنوز! 


هرجا حدیث عصمت تو یاد می‏شود؛ 



از رهـگذار خـسته تاریخ، سنگ سنگ 


نـفـریـن نصـیب قامت الحاد می‏شود 



دیری‏ست آیه‏های تو ای وحی آخرین! 


نـاگـفـتـه‏هـای عرصه بیداد می‏شود 



تـنـها مگـر بـه مقـدم مـوعود نسل تو 


پـایـیـزمـان بـهـار خـداداد مـی‏شـــود 



آه ای رسول! غربـت ما را شفیع باش 


آیـا زمـیـن دو مرتبه آباد می‏شود؟...



شعر نظامی گنجوی برای حضرت محمد(ص)

 

سلطان خرد به چیره دستی 


ای شاه سوار ملك هستی 



حلوای پسین و ملح اول 


ای ختم پیمبران ِ مرسل 



فرمانده ی كشتی ولایت 


ای حاكم ِ كشور كفایت 



و ای منظر عرش ، پایگاهت 


ای بر سر سدره گشته راهت 



روشن به تو چشم آفرینش 


ای خاك ِ تو توتیای بینش 



داننده ی راز صبحگاهی 


دارنده ی حجت الهی 



نسـّابه ی شهر قاب قوسین 


ای سید بارگاه كونین 



محراب زمین و آسمان هم 


ای صدر نشین عقل و جان هم 



بر هفت فلك جنیبه رانده 


ای شش جهت از تو خیره مانده 



بوالقاسم و آنگهی محمد 


ای كنیت و نام تو مؤید 



مقصود جهان، جهان مقصود 


صاحب طرف ولایت جود 



با تو نكند چو خاك پستی 


آن كیست كه بر بساط هستی 



وز بهر تو آفریده شد كون 


اكسیر تو داد خاك را لون 



مقصود تویی ، همه طفیلند 


سر خیل تویی و جمله خیلند 



شاهنشه كشور حیاتی 


سلطان ِ سریر كایناتی 



گیسوی تو چتر و غمزه ، طغرا 


لشكر گه تو سپهر خضرا 



در نوبتی تو پنج نوبه است 


وین پنج نماز كاصل توبه است 



بستی در ِ صد هزار بیداد 


در خانه ی دین به پنج بنیاد

شعر یوسف رحیمی برای حضرت محمد(ص)

ملکوت نگاه بارانيت

راوي يک مدينه اندوه است

سالياني است از غم غربت

خاطر خسته‌ي تو مجروح است

 

اين اهالي ظلمت دنيا

مردمان قبيله‌ي وهمند

در سلوک هدايت و رحمت

اشتياق تو را نمي فهمند

 

ماتم اين شکنجه هاي کبود

غصه ها بي مجال پيرت کرد

سينه‌ي غرق نور و سنگ ستم

داغ چندين بلال پيرت کرد

 

بي کسي خو گرفته بود آقا

با اهالي شعب دلتنگي

مي شکستي چنان غريبانه

در حوالي شعب دلتنگي

 

ديده هر دم غروب عام الحزن

چشم باراني و پُر ابرت را

تو چه کردي در اين غريبستان

که خدا مي ستود صبرت را

 

با عمو در دل پريشانت

حس آرامش عجيبي بود

آه ديگر پس از ابوطالب

مکه زندان بي شکيبي بود

 

داغها ياس بيقرارت را

در غم خود سهيم مي کردند

مادري را به عرش مي‌ بردند

دختري را يتيم مي کردند

 

ماه عالم بگو چه آورده

به سر تو محاق خاکستر

دختر تو چقدر دلخون شد

بر سرت ريخت داغ خاکستر

 

خوب ديدي ميان اين مردم

دم به دم جوشش عواطف را

بوسه‌ي سنگ و زخم پيشانيت

غصه پر کرده بود طائف را

 

قلبتان را چقدر مي آزرد

داغدار غم اُحد بودن

زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها

خسته از همرهان خود بودن

 

ناگهان بر تن تو گل کردند

زخمها لاله ها شقايقها

لب و دندان تو شده مجروح

آخر از لطف اين منافقها

 

چه کشيدي در آن غروبي که

تن مجروح حمزه را ديدي

دلت آقا کدام سو مي رفت

بر دلش زخم نيزه را ديدي

 

ديد خيبر که گفتي آزاده

آب را بر کسي نمي بندد

گرچه از فرقه‌ي يهودي ها

به اسيران کسي نمي خندد

 

همه ديدند روز خندق هم

رحم و آزادگي شعارت بود

در مرام تو پيکر کشته

ايمن از غارت و جسارت بود

 

بر سر و سينه و گلوي حسين

بوسه هايت چقدر معروف است

روضه خوان را ببخش آقا جان

روضه از اين به بعد مکشوف است

 

با تماشاي قد و بالايش

از نگاه تو آرزو مي ريخت

آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد

آسمان بر سرت فرو مي ريخت

 

پيش چشمت محاصره کردند

پيکر ماه بي پناهت را

خوب تکريم کرد امت تو

نيزه در نيزه بوسه گاهت را

 

زينت شانه هاي تو حالا

شده پامال نعل مرکب ها

آيه آيه، ورق ورق، پرپر

ارباً اربا، مقطع الأعضا

 

سر خورشيد غرق خونت را

روي نيزه ببين چهل منزل

بارش سنگ ها چه خواهد کرد

با لبي نازنين چهل منزل

 

خون او خون تازه اي جوشاند

در رگ دين و مکتبت آقا

تا ابد شور نهضتش باقي‌ست

تا ابد کُلّ يومٍ عاشورا