شعر سیدهاشم وفائی برای حضرت محمد(ص)
خورشید جلوه ایست ز نور جمال تو
ای محرم حریم خداوند ذو الجلال
ای عقل مانده مات ز جاه و جلال تو
هرجا به ایه آیه قرآن که بنگرم
گفته خدا سخن ز جمال و کمال تو
ای برگزیده ای که تویی ختم انبیا
وین افتخار داده به تو ذو الجلال تو
امشب به وادی دل من شور محشر است
سرد است ان دلی که ندارد خیال تو
ای کعبه امید همه در نماز عشق
محراب ماست ابروی هچون هلال تو
دامان اهل بیت تو حبل المتین ماست
دست توسل من و دامان آل تو
من کیستم غلام غلامان کوی تو
ای کاش پا نهد به سر من بلال تو
هر کس گشود لب چو (وفایی) به مدح تو
یک نکته هم نگفت سخن از وصال تو
شعر ناصری برای حضرت محمد(ص)
که دل برد از خدا هم ربنایت
خدا خلق ات نمود و عاشقانه
دمی زل زد به برق چشمهایت
دو دستت تا به سمت عرش میرفت
ملک میریخت روی دستهایت
از آن روزی که بالت را گشودی
کرامت میچکید از بالهایت
مبادا تا شود آزرده از خاک
فرشته فرش میشد زیر پایت
شب معراج دیدی با دوچشمت
که اوج عرش بوده ابتدایت
اگرچه ذرهام یا کمتر از آن
تو را میخواهم آقا بینهایت
خودت فرمودهای بابای مایی
تمام هستیام بابا فدایت
تو را با عشق یکجا آفریدند
برای خاطر ما آفریدند
خدا را آینه هستی ، زلالی
تو را همرنگ دریا آفریدند
برای اینکه برعالم بتابی
دراوج آسمانها آفریدند
هزاران سال قبل از خلق آدم
و قبل از خلق حوا آفریدند
تو اول بودی و آخر رسیدی
تو را منجی دنیا آفریدند
خدا را شکر در راه تو هستیم
تو را پیغمبر ما آفریدند
خدا میخواست زهرایی بیاید
تو را بابای زهرا آفریدند
نفسهایت خدایی بود آقا
کلامت دلربایی بود آقا
شبیه انبیا و اولیایش
خدا هم مصطفایی بود آقا
دل تو سبزه زار مهربانی است
تو کارت دلربایی بود آقا
برای این شد اصلاً گنبدت سبز
و گرنه که طلایی بود آقا
تو میبخشیدی و فرقی نمیکرد
گدای تو کجایی بود آقا
نشیند گیوههایت تا برویش
زمین ، کارش گدایی بود آقا
حسین ، از لعل لبهایت مکیده
اگر که کربلایی بود آقا
الهی من مرید مصطفایم
که چون با مصطفایم با خدایم
شعر علیرضا قزوه برای حضرت محمد(ص) (میلاد)
و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد
زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد
به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه
ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد
از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند
خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد
كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد
شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد
شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد
ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -
خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد
شعر سعدی شیرازی برای حضرت محمد(ص) 2
نبی البرایا شفیع الامم
امام رسل، پیشوای سبیل
امین خدا مهبط جبرئیل
شفیع الوری، خواجة بعث و نشر
امام الهدی صدر دیوان حشر
کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست
شفیع و مطاع نبی کریم
قسیم جسیم نسیم و سیم
یتیمی که ناکرده قرآن درست
کتب خانه چند ملت بشست
چو عزمش برآمیخت شمشیر بیم
بمعجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد
تزلزل در ایوان کسری فتاد
به لاقامت لات بشکست خرد
باعزاز دین آب عزی ببرد
نه از لات و عزی برآورد گرد
که تورات و انجیل منسوخ کرد
شبی بر نشست از فلک برگذشت
بتمکین و جاه از ملک درگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند
که برسد ره جبریل از او بازماند
بدو گفت سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی؟
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سرموی برتر پرم
فروغ تجل بسوزد پرم
نماند بعصیان کسی درگرو
که دارد چنین سیدی پیشرو
چو نعمت پسندیده گویم ترا
علیک السلام ای نبی الوری
درود ملک بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پیروان تو باد
شعر قاسم صرافان براي حضرت محمد(ص) 2 (میلاد)
مثل گل میخندی و شب بوی باغش میشوی
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش میشوی
میرسی از راه و پایان فراقش میشوی
غصهاش را محو در چشم سیاهت میکند
خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت میکند
با «حلیمه» میروی تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند
خانه را با عطر زلفت تا معطر میکنی
دایه ها را هم ز مادر مهربان تر میکنی
دیده نورت را که در مهتاب بی حد میشود
آسمان خانهاش پر رفت و آمد میشود
مست از آیین ابراهیم هم رد میشود
با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد میشود
گشت ساغر تا به دستان بنیهاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید
یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
ناز لبخندت قرار از سینهی یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت
رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین
تا چهل سالت شود میمیرد این روح الامین
دین و دل را خوبرویان با سلامی میبرند
عاشقان را با سر زلفی به دامی میبرند
یوسفی اینبار تا بازار شامی میبرند
بوی پیراهن از آنجا تا مشامی میبرند
بیقرارت شد «خدیجه» قلب او بیطاقت است
تاجر خوش ذوق فهمیدهست: عشقت ثروت است
نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
از گلستان خدا یاس معطر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو
بوسه تا بر گونهات ام ابیها میزند
روح تو در چشمهایش دل به دریا میزند
دل به دریا میزنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا میبریی توفان ما
ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما
روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسین»ی چنین میخواست «او ادنی» شدن
خوشتر از داوود میخوانی، زبور آوردهای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آوردهای؟
جای آتش، باده از وادی طور آوردهای
کعبه و بطحا و بتها را به شور آوردهای
گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند
اخم کن تا برجهای کاخ کسرا بشکنند
ای فدای قد و بالای تو اسماعیلها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیلها
«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیلها
بُردهای یاسین! دل از توراتها، انجیلها
بی عصا ماندهست، طاها ! دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر
باز عطر تازهات تا این حوالی میرسد
منجی دلهای پر، دستان خالی میرسد
گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی میرسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی میرسد
خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او
شعر مهدی سهیلی برای حضرت محمد(ص) (میلاد)
زمين و آسمان مكه آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد-
اميد زندگي در جان موجودات ميجوشيد -
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود...
شبي مرموز و رؤيايي
به شهر مكه مهد پاكجانان، دختر مهتاب ميخنديد
شبانگه ساحت "امالقري" در خواب ميخنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي-
دمادم بس ستاره ميشکفت و آسمان پولك نشان ميشد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ-
به سوي كهكشان ميشد...
*
دل سيارهها در آسمان حال تپيدن داشت -
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -
سر "گل آفريدن" داشت
*
شگفتيخانه ي "امالقري" در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري -
به اميّد طلوع بامدادي بود
سراسر، دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم ميزد
همه سيارهها در گوش هم آهسته ميگفتند
كه: امشب نيمه شب، خورشيد ميتابد
ز شرق آفرينش اختر اميّد ميتابد
در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي ميديد:
به بام خانهاش بس آبشار نور ميبارد
و هر دم يك ستاره در سرايش ميچكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نماييها نصيب او-
شگفتي بود و حيراني
*
در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي و منقاري زمرد فام
كه سويش پركشيد از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين را به پهلوي زن درد آشنا سائيد
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظهاي گرداند سر را " آمنه " با هاله ي اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را-
دو چشمش برق زد تا ديد رخشانچهر احمد را
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحيآميز :
الا اي " آمنه " ! اي مادر پيغمبر خاتم !
سرايت خانة توحيد ما باد و مشيّد باد
سعادت همره جان تو و جان محمد باد
*
بدو بخشيدهايم اي" آمنه " اي مادر تقوا !
صداي دلكش "داود" و حب "دانيال" و عصمت "يحيي"
به فرزند تو بخشيديم:
كردار "خليل" و قول "اسماعيل" و حسن چهره ي" يوسف "
شكيب "موسي عمران" و زهد و عفت "عيسي"
بدو داديم خُلق" آدم " و نيروي "نوح" و طاعت "يونس"
وقار و صولت "الياس" و صبر بيحد" ايوب"
بود فرزند تو يكتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاك...
سراپا خوب...
*
دو گوش "آمنه" بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم آمنه در چشم رخشان "محمد" بود
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -
به دست اين يكي ابريق سيمين ،در كف آن ديگري طشت زمرد بود
دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
"محمد"را چو مرواريد غلتان شست و شو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون "دست قدرت" را
زدند از سوي درگاه خداوندي
ميان شانههاي حضرتش "مهر نبوت" را
سپس در پرنياني نقرهگون، آرام پيچيدند
وز آنجا آسماني دختران، بر عرش كوچيدند
*
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند :
كه آمد تك سواري در" مدائن" سوي "نوشروان"
و گفت: اي پادشه! " آتشكده ي آذرگشسب" ما
كه صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد... خاموش...
به "يثرب" يك "يهودي" بر فراز قلعهاي فرياد را سر داد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان، اختر فرزند عبدالله _
نوين پيغمبر پاك خداوند ست
و انساني كرامند ست.
يكي مرد عرب، اما بيابانگرد و صحرايي
قدم بگذاشت در "امالقري" وين شعر خوش برخواند:
"كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از "مكيان" آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان "مكه" ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي !
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي !
بيابان رازها دارد، ولي در شهر ،آن اسرار، پيدا نيست
بيابان نقشها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين "مكه" را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان "مكه" ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود "
*
به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند
به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:
كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از "مكيان" آن ماهتاب پرنياني را؟ بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي !
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي !
بيابان رازها دارد، ولي در شهر ،آن اسرار، پيدا نيست
بيابان نقشها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين "مكه" را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان "مكه" ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
*
روانت شادمان بادا !
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟
كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟
كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام "احمد" را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ "محمد" را
"محمد" زنده و جاويد خواهد ماند
"محمد" تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك ميداند
كه نامي همچو نام پاك "پيغمبر" مؤيد نيست
و مردي زير اين سبز آسمان، همتاي" احمد" نيست
زمين ويرانه باد و سرنگون باد آسمان پير
اگر بينيم روزي در جهان نام "محمد" نيست
شعر غلامرضا سازگار برای حضرت محمد(ص) 3 ( میلاد)
به بهشت گفتم شجرت مبارک
به سپهر گفتم قمرت مبارک
به وصال گفتم سحرت مبارک
به وجود گفتم گهرت مبارک
به شکیب گفتم ظفرت مبارک
به کلیم گفتم شب احمد آمد
به مسیح گفتم که محمّد آمد
چه خوش است امشب شب عیش و نوشم
چو ملک ز گردون گذرد سروشم
چو شراب کوثر ز درون بجوشم
به وصال ساقی ز شعف بکوشم
من و های و هوی و دو لب خموشم
که هماره جانم دهد و ستاند
ز نبـی بگویـد، ز علی بخواند
ز خدا بوَد پر همهجای مکه
شده غرق، عالم به فضای مکه
زده پر وجودم به هوای مکه
به زمین مکه، به سمای مکه
به مقام کعبه، به صفای مکه
به رسول اکرم، به خدای مکه
به شکوه کعبـه، به جلال احمد
که خداست پیدا به جمال احمد
شب شام روشن ز فروغ رویش
رهِ «ایمن» ایمن، به پناه کویش
یم بینهایت نمی از سبویش
قد خضر سروی به کنار جویش
دل خلق بسته به کمند مویش
به بهار خلقش، به بهشت خویش
به کـدام دم، دم زنـم از ثنایش
به کدام سر، سر فکنم به پایش
نفسش روایت، سخنش درایت
هدفش نبوت، کنفش ولایت
جلوات رویش، همه را هدایت
اثرات دستش، همهجا عنایت
منم و عطایش، دو خجسته آیت
نه در آن حدود و نه بر این نهایت
به خدا به قرآن، به رسول و آلش
که بـس اسـت فردا نگه بلالش
به خداست عبد و به دلش خدایی
به ثناس بسته دهن سنایی
همه خسروان را به درش گدایی
همه دلبران در قدمش فدایی
قد و قامتش را همه کبرایی
دمد از وجودم دم نارسایی
نـه توان ثنایش به زبان بیارم
نه توان قلم را به زمین گذارم
به تمام قرآن، به رسول داور
به جلال زهرا، به مقام حیدر
به صفا، به مروه، به منابه مشعر
به دو دخت زهرا به شبیر و شبر
به مقام سلمان، به قیام بوذر
به کمال میثم، به خلوص قنبر
که خدا ندارد بشری چو احمد
که بشر ندارد پدری چو احمد
هله ای دو عالم همه دم به کامت
ز فلک گذشته اثر کلامت
تو بگو که گویم سخن مقامت
تو بخوان که عالم شنود پیامت
ز بشر درودت ز خدا سلامت
همه جا قیامت شده با قیامت
چه شود بخوانی به نوای دیگر
چه شود برآیـی ز حرای دیگر
تو پیمبر استی به همه زمانها
تو خدایگانی به خدایگانها
کمی از زمینت همه آسمانها
به کفت زمامِ همهکهکشانها
قدمت فرازِ قلل جهانها
کلمات نورت، همه نقش جانها
تو زعیم بودی، همه انبیا را
تو پیمبر استی همه اولیا را
تو رسول بودی که نبود عالم
تو امام بودی و نبود آدم
به همه مؤخر ز همه مقدم
تو نبی اعظم تو رسولاکرم
تو دلیل بودی به کلیم در یم
تو مسیح بودی به مسیح در دم
تو خـدا جلالـی، تـو خـداپرستی
تو همیشه بودی، تو هماره هستی
تو رسول حق تا صف محشر استی
تو پیمبران را همه رهبر استی
تو مطهر استی، تو مطهر استی
تو فروتن استی، تو فراتر استی
تو امام حیدر، تو پیمبر استی
تو ز انبیا هم، همگی سر استی
نگهـی بـه «میثم» که ره تو پوید
همه از تو خواند، همه از تو گوید
لطفا با نام شاعر کپی کنید.