شعر سودابه مهیجی برای میلاد حضرت محمد(ص)

"امین" و "امن"  و "مومن"   آنقَدَر دنیا خطابت کرد

خدا طاقت نیاورد و سرانجام انتخابت کرد

برای هر سری از روشنایت سایه بان می خواست

که شب را پیش پایت سر برید و آفتابت کرد

حجازِ وحشیِ زیبا ندیده دل به حسن ات باخت

که بت ها را شکست و قبله ی دلها حسابت کرد

خدا از چشم زخم مردمان ترسید پس یک شب

تو را تا آسمان ها برد و مثل ماه قابت کرد

تو را از آسمان بارید مثل عشق بر دنیا

زمین را تشنه دید و در دل هر قطره آبت کرد

دوای درد دین و درد دنیا ، درد بی دردی

حضورت دردهای مرگ را حتی طبابت کرد



تو را از دورها هم می شود آموخت ای خورشید!

زمین گیرانه حتی با تو احساس قرابت کرد

که از این فاصله ، این سال های دوریِ نوری

همیشه پرتو مهرت به شب هامان اصابت کرد

هنوز از قله های ماذنه نور تو می روید

فقط باید دعا خواند و یقین در استجابت کرد

شعر حسن کردی برای ولادت حضرت پیامبر(ص)

تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد

و عرش در هوس خنده های تو افتاد

برای درك تنفس در این جهان سیاه

هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد

جهان شرك به خود آمد از بزرگی تو

به گوش كعبه و بتها صدای تو افتاد

شكست طاق بلندی كه عرش كسری بود

همین كه روی زمین رد پای تو افتاد

پس از نگاه سیاه و سفید اربابان

نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد

زمان شكست زمانی كه آمدی احمد

تویی كه یك شبه دنیا به پای تو افتاد

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یك از بركات و كمال تو صلوات

به احترام محمد زمین تبسم كرد

تو آمدی و جهان دست و پای خود گم كرد

ترك نشست به چشمان آبی ساوه

همینكه چشم تو بر آسمان ترنم كرد

فروخت گوشۀ جنت به شوق خال لبت

كه آدمی به هوایت هوای گندم كرد

هنوز دختركان زنده زنده می مردند

خدا به خلق تو بر خلق خود ترحم كرد

تو آمدی، به زمین احترام بر گردد

تو رحمتی كه خدایت نصیب مردم كرد

خدا به خلق رسول گرامیِ خاتم

گذاشت سنگ تمام و سپس تبسم كرد

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یك از بركات و كمال تو صلوات  

تو احمدی كه خدا را به عرش فهمیدی

شبی كه غیر خودت تا خدا نمیدیدی

كنار چشم تمام فرشته های خدا

فراتر از پر جبریل عشق بالیدی

تو در ضیافت عرشی لیلةالاسری

به طاق عرش خدا عكسی از علی دیدی

صدای مرتضوی علیست آن بالا

كه از زبان خدا عاشقانه بشنیدی

تو در كنار علی و فروغ شمشیرش

بساط كفر زمان را ز خاك بر چیدی

برای خلق بهشت این بهانه كافی بود

به لحظه ای كه به زهرای خویش خندیدی

بیا و كفر مجسم ز كعبه بیرون كن

تویی كه پایه گذار جدید توحیدی

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یك از بركات و كمال تو صلوات


شعر رضا جعفری برای میلاد حضرت محمد(ص)

باران گرفت و سقف مدائن نشست كرد

دندانه‏ هاى كنگره قصد شكست كرد

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید

كآتشكده ز نابى آن‏ نور مست كرد

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را

در زیر پا نهاده و پایین و پست كرد

در هر دلى نشست و به شكلى ظهور داشت

این گونه بود كآینه را خود پرست كرد

وقتى سؤال كردم از او خود اشاره‏اى

در پاسخم به پرسش روز الست كرد

حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است

زیباترین هر آنچه كه زیباتر است كرد

فیض مقدسى و تعجب نمى‏كنم

این چیزها كه هست، نگاه تو هست كرد

شعر یوسف رحیمی برای میلاد پیامبر(ص)

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

 

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

 

مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه

با نفس هاي الهي تو جان می آید

 

بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

 

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد

 

با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين

از سماوات خدا برگ امان مي آيد

 

نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست

از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد

 

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت

 

خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد

نور توحید به قلب بشر ارزانی شد

 

خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش

قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد

 

ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است

عرش با نور نگاه تو چراغانی شد

 

قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند

نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد

 

به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد

هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد

 

خواستم در خور حسن تو کلامی گویم

شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد

 

اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت

عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد

 

«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»

 

جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری

تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري

 

دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است

چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری

 

جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را

در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری

 

عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است

اسداللهی چون حضرت حيدر داری

 

حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید

 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری

 

اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند

روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند

 

اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست

رحمت عالمي و نور هدايت با توست

 

چشم امید همه خلق و شکوه کرمت

پدر امتي و اذن شفاعت با توست

 

با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست

آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست

 

بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست

 

بايد از باب ولاي علي آيد هر کس

در هواي تو و در حسرت جنت با توست

 

سالياني ست دلم شوق زيارت دارد

يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست

 

کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه

نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله

 

شعر قاسم صرافان برای میلاد حضرت محمد(ص)

هراس و دلهره خواهد رفت همان شبی که تو می‌آیی

همان شب آمنه می‌بیند درون چشم تو دنیایی


همین که آمده‌ای از راه، قریش محو تو شد ای ماه!

یتیم کوچک عبدالله! ببین نیامده، آقایی!


گل قشنگ بنی هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم

دلم کنار تو شد مُحرم، ندیده خوشتر از این جایی


چنان کنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را یثرب

که وحی شد به دل راهب همان ستوده عیسایی


به هیچ آینه جز حیدر، نه پادشاه و نه پیغمبر

شکوه و حُسن تو را دیگر، خدا نداده به تنهایی


به دختران نهان درگل، ببار ساقی نازک دل

ببار تا بشود نازل به قلب پاک تو زهرایی


به آرزوی نگین تو درآمده‌ست به دین تو

مسیح من! به کمین تو نشسته است یهودایی


قسم به «لیل» و به گیسویت، به ذکر «یاحق» و «یاهو»یت 

به آیه‌، آیه‌ی ابرویت به آن دو چشم تماشایی


در این هزاره ظلمانی از آن ستاره که می‌دانی

برای این شب توفانی کمی بخوان دل دریایی!


بخوان که در عرفاتم من، کنار آب حیاتم من 

طنین یک صلواتم من به شوق این همه زیبایی

شعر غلامرضا سازگار برای حضرت محمد(ص) 4

ای چشم عرشیان به زمین جای پای تو
گـردون بـه زیــر سایـه قـد رسای تو

در آن زمان که حرف زمان و مکان نبود
آغوش لامکان بـه یقیـن بـود جای تو

قرآن دهد نشان که بود روز و شب مدام
ذکـر خـدا و کـار ملایـک، ثنـای تـو

آغوش جان گشوده اجابت در آسمان
از دسـت داده صبـر، بـه شوق لقای تو

تنها نه مهر و مه، نه سماوات، نه زمین
گشتنـد انبیـا همـه خلـق از برای تو

تو بحـر بـی نهایت حقـی و هم چنان
بــی انتهاست رحمـت بـی انتهای تو

هر برگ لاله را بـه ثنایت قصیده ای
هـر بلبلـی بـه باغ، قصیده سرای تو

موسی ز هوش رفته به طور از تکلمت
ریـزد مسیـح از نـفس دلــربای تو

حبل متین عالم خلقت شود به حشر
آرند اگر به دست، نخـی از ردای تو

باشـد گل مقـدس آدم بـدان جلال
یک جرعه زآب جو، کفی از خاک پای تو

خیـل ملـک کـه خلقتش از حاصـل تـو بود
قصدش ز سجده، سجده به آب و گل تو بود

توحیــد از کــلام لطیفـت، روایتــی
قرآن خود از صحیفه حسنت، حکایتی

محشر شود بهشت و جهنم، ریاض گل
بگشایــد ار بــلال تـو چشم عنایتی

روزی که انبیا به صف حشر بگذرند
جز رایت تو بر سرشان نیست رایتی

گو نخل هـا قلم شود و برگ ها کتاب
نَبـوَد کتــاب منقبتـت را نهایتــی

جز طلعت منیر تو و عترت تو نیست
در عالــم وجــود، چـراغ هدایتی

در حشر نیست راه نجاتی برایشان
حتـی ز انبیـا نکنـی گـر حمایتی

در حشر، خلق را به شفاعت نیاز نیست
آیـد اگــر ز چشـم بـلالت کنــایتی

جان جهان به پاش بریزم، اگر کم است
خواند هـر آنکـه از تـو برایم روایتی

بیش از پیمبران ستم آمد به حضرتت
لبخندهـا زدی و نکــردی شکایتـی

در مصحف جمال تو کردیم سیرها
جـز آیه هــای نــور ندیدیم آیتی

سوگند می خورم که ندارم  نـداشتم
غیـر از ولایت تـو و آلت، ولایتـی

یک قطره زآب جوت به صد یم نمی‌دهم
یک تار مـوت را بـه دو عالم نمـی‌دهم

نـام احـد کـه نام خداوند سرمـد است
میمی بر آن اضافه شده، اسم احمد است

آدم کـه گشت توبـه او نـزد حـق قبول
از فیـض  «یا حمیدُ بحق محمـد» است

بـا دیـدن جمـال تـو خوبـان دهـر را
در دل امیـد بـاغ جنـان داشتن بد است

دست تو ظرف رحمت بی انتهای هوست
هر چه خدا به خلق ببخشد، از این ید است

مقصود باغ و لاله و حور و قصور نیست
اهـل بهشت را سـر کوی تو مقصد است

پیش از هبـوط آدم و حـوا بـه خط نور
دست خدا نـوشت: محمّد مؤیـد است

ذکـر خـدا و ذکـر ملک تـا قیام حشر
پیوسته بر شمـا صلـوات مجـدد است

بـر سـر در بهشت و جهنـم نـوشته ند
بغض تو نار و مهر تو خلد مخلد است

تفسیـر یـک حدیـث ز میم دهـان تو
بالله نیـاز مـن به هـزاران مجلـد است

گفتم بــه بــزم قـرب الهـی قدم نهم
دیدم که  نغمه صلواتت خوش آمد است

ای چهــره بــلال تــو بــاغ بـهشت من
این «میثم»، این تو آن همه افعال زشت من

شعر قاسم صرافان برای حضرت محمد(ص) 3

قرار شد که بيايي و از ستاره بگويي
صداي پنجره باشي و از نظاره بگويي

تمام قصه‌ي دردِ هزار و يک شب ما را
- بدون آنکه بخواني- به يک اشاره بگويي

نشان صبح همين بود، همين که «حي علي العشق»
تو با صداي سپيدت به هر مناره بگويي

براي دخترکاني که سهم خاک نبودند
تو از جوانه زدن در شبي بهاره بگويي

و موج، پشت سرِ موج، به صخره‌‌ها بزني تا
از آن حقيقت آبي در اين کناره بگويي

چه سبز مي‌شود آن روز که در صداي سواري
غزل دوباره بخواني، اذان دوباره بگويي

شعر ناصری برای حضرت محمد(ص)

لطافت موج می‌زد در صدایت
که دل برد از خدا هم ربنایت

خدا خلق ات نمود و عاشقانه
دمی زل زد به برق چشمهایت

دو دستت تا به سمت عرش می‌رفت
ملک می‌ریخت روی دستهایت

از آن روزی که بالت را گشودی
کرامت می‌چکید از بالهایت

مبادا تا شود آزرده از خاک
فرشته فرش می‌شد زیر پایت

شب معراج دیدی با دوچشمت
که اوج عرش بوده ابتدایت

اگرچه ذره‌ام یا کمتر از آن
تو را می‌خواهم آقا بی‌نهایت

خودت فرموده‌ای بابای مایی
تمام هستی‌ام بابا فدایت

تو را با عشق یکجا آفریدند
برای خاطر ما آفریدند


خدا را آینه هستی ، زلالی
تو را همرنگ دریا آفریدند

برای اینکه برعالم بتابی
دراوج آسمانها آفریدند

هزاران سال قبل از خلق آدم
و قبل از خلق حوا آفریدند

تو اول بودی و آخر رسیدی
تو را منجی دنیا آفریدند

خدا را شکر در راه تو هستیم
تو را پیغمبر ما آفریدند

خدا می‌خواست زهرایی بیاید
تو را بابای زهرا آفریدند

نفسهایت خدایی بود آقا
کلامت دلربایی بود آقا

شبیه انبیا و اولیایش
خدا هم مصطفایی بود آقا

دل تو سبزه زار مهربانی است
تو کارت دلربایی بود آقا

برای این شد اصلاً گنبدت سبز
و گرنه که طلایی بود آقا

تو می‌بخشیدی و فرقی نمی‌کرد
گدای تو کجایی بود آقا

نشیند گیوه‌هایت تا برویش
زمین ، کارش گدایی بود آقا

حسین ، از لعل لبهایت مکیده
اگر که کربلایی بود آقا

الهی من مرید مصطفایم
که چون با مصطفایم با خدایم 

شعر علیرضا قزوه برای حضرت محمد(ص) (میلاد)

و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد

زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

 

شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد

به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد

 

همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه

ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد

 

از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند

خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد

 

تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد

كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد

 

شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد

شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد

 

ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -

خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد

 

شعر قاسم صرافان براي حضرت محمد(ص) 2 (میلاد)

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی

مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی

شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی

می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی


غصه‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند

خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند


با «حلیمه» می‌روی تا کوه تعظیمت کند

وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند

هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند

ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند


خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی

دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌کنی


دیده نورت را که در مهتاب بی حد می‌شود

آسمان خانه‌اش پر رفت و آمد می‌شود

مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود

با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می‌شود


گشت ساغر تا به دستان بنی‌هاشم رسید

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید


یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت

وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت

ناز لبخندت قرار از سینه‌ی یثرب گرفت

خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت


رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین

تا چهل سالت شود می‌میرد این روح الامین


دین و دل را خوبرویان با سلامی می‌برند

عاشقان را با سر زلفی به دامی می‌برند

یوسفی اینبار تا بازار شامی می‌برند

بوی پیراهن از آنجا تا مشامی می‌برند 


بی‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌طاقت است

تاجر خوش ذوق فهمیده‌ست: عشقت ثروت است


نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو

داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو

از گلستان خدا یاس معطر مال تو

ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو


بوسه تا بر گونه‌ات ام ابیها می‌زند

روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌زند


دل به دریا می‌زنی ای نوح کشتیبان ما

تا هوای این دو دریا می‌بریی توفان ما

ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما

ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما


روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن

«قاب قوسین»ی چنین می‌خواست «او ادنی» شدن


خوشتر از داوود می‌خوانی، زبور آورده‌ای؟

یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ای؟

جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ای

کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ای


گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند

اخم کن تا برج‌های کاخ کسرا بشکنند


ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ها

بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ها

«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ها

بُرده‌ای یاسین! دل از تورات‌ها، انجیل‌ها


بی عصا مانده‌ست، طاها ! دست موسی را بگیر

از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر


باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌رسد

منجی دلهای پر، دستان خالی می‌رسد

گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می‌رسد

نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌رسد


خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او

جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او

شعر مهدی سهیلی برای حضرت محمد(ص) (میلاد)

زمين و آسمان مكه آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد-

اميد زندگي در جان موجودات مي‌جوشيد -  

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود...

شبي مرموز و رؤيايي     

به شهر مكه مهد پاكجانان، دختر مهتاب مي‌خنديد

شبانگه ساحت "ام‌القري" در خواب مي‌خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي-   

دمادم بس ستاره مي‌شکفت و آسمان پولك نشان مي‌شد  

صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ-   

به سوي كهكشان مي‌شد...

*

دل سياره‌ها در آسمان حال تپيدن داشت -  

و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -   

سر "گل آفريدن" داشت

*

شگفتيخانه ي "ام‌القري" در انتظار رويدادي بود           

شب جهل و ستمكاري -  

به اميّد طلوع بامدادي بود    

سراسر، دستگاه آفرينش اضطرابي داشت    

و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي‌زد   

همه سياره‌ها در گوش هم آهسته مي‌گفتند         

كه: امشب نيمه شب، خورشيد مي‌تابد      

ز شرق آفرينش اختر اميّد مي‌تابد   

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي‌ديد:

به بام خانه‌اش بس آبشار نور مي‌بارد

و هر دم يك ستاره در سرايش مي‌چكد رنگين و نوراني    

و زين قدرت نمايي‌ها نصيب او-       

شگفتي بود و حيراني  

*   

در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي و منقاري زمرد فام    

كه سويش پركشيد از بام

و در صحن سرا پر زد        

و پرهاي پرندين را به پهلوي زن درد آشنا سائيد   

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه‌اي گرداند سر را " آمنه " با هاله ي اميد    

تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد      

چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را-    

دو چشمش برق زد تا ديد رخشانچهر احمد را      

شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را

سپس بشنيد اين گفتار وحي‌آميز : 

الا اي " آمنه " ! اي مادر پيغمبر خاتم !   

سرايت خانة توحيد ما باد و مشيّد باد       

سعادت همره جان تو و جان محمد باد 

*      

بدو بخشيده‌ايم اي" آمنه "  اي مادر تقوا !      

صداي دلكش "داود" و حب "دانيال" و عصمت "يحيي"   

به فرزند تو بخشيديم:     

كردار "خليل" و قول "اسماعيل" و حسن چهره ي" يوسف "  

شكيب "موسي عمران" و زهد و عفت "عيسي"

بدو داديم خُلق" آدم " و نيروي "نوح" و طاعت "يونس"    

وقار و صولت "الياس" و صبر بي‌حد" ايوب"   

بود فرزند تو يكتا

 بود دلبند تو محبوب  

سراسر پاك...

 سراپا خوب...

*

دو گوش "آمنه" بر وحي ذات پاك سرمد بود 

دو چشم آمنه در چشم رخشان "محمد"  بود    

كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -

به دست اين يكي ابريق سيمين ،در كف آن ديگري طشت زمرد بود    

دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت

"محمد"را چو مرواريد غلتان شست و شو دادند

به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند

سپس از آستين كردند بيرون "دست قدرت" را              

زدند از سوي درگاه خداوندي    

ميان شانه‌هاي حضرتش "مهر نبوت" را     

سپس در پرنياني نقره‌گون، آرام پيچيدند

وز آنجا آسماني دختران، بر عرش كوچيدند

*

همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند :

كه آمد تك سواري در" مدائن" سوي "نوشروان"

 و گفت: اي پادشه! " آتشكده ي آذرگشسب" ما

كه صدها سال روشن بود 

هم امشب ناگهان خاموش شد... خاموش...   

به "يثرب" يك "يهودي" بر فراز قلعه‌اي فرياد را سر داد:

كه امشب اختري تابنده پيدا شد  

و اين نجم درخشان، اختر فرزند عبدالله _   

نوين پيغمبر پاك خداوند ست    

و انساني كرامند ست.    

يكي مرد عرب، اما بيابانگرد و صحرايي    

قدم بگذاشت در "ام‌القري" وين شعر خوش برخواند:

"كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟    

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟         

كه ديد از "مكيان" آن ماهتاب پرنياني را؟  

زمين و آسمان "مكه" ديشب نورباران بود     

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

بيابان بود و تنهايي و من ديدم     

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد   

به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند     

ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد    

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي !   

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي !         

بيابان رازها دارد، ولي در شهر ،آن اسرار، پيدا نيست     

بيابان نقش‌ها دارد كه در شهر آشكارا نيست        

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسماني‌ها زمين "مكه" را كردند گلباران      

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل       

زمين و آسمان "مكه" ديشب نورباران بود    

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود "

*

به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند     

به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:    

كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟    

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟         

كه ديد از "مكيان" آن ماهتاب پرنياني را؟  بيابان بود و تنهايي و من ديدم     

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد   

به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند     

ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد    

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي !   

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي !         

بيابان رازها دارد، ولي در شهر ،آن اسرار، پيدا نيست     

بيابان نقش‌ها دارد كه در شهر آشكارا نيست        

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسماني‌ها زمين "مكه" را كردند گلباران      

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل       

زمين و آسمان "مكه" ديشب نورباران بود    

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود   

*   

روانت شادمان بادا ! 

كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟

كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟     

كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام "احمد" را    

و در هر موج بيني اوج گلبانگ "محمد" را       

"محمد" زنده و جاويد خواهد ماند     

"محمد" تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهاني نيك مي‌داند  

كه نامي همچو نام پاك "پيغمبر" مؤيد نيست        

و مردي زير اين سبز آسمان، همتاي" احمد" نيست  

زمين ويرانه باد و سرنگون باد آسمان پير

اگر بينيم روزي در جهان نام "محمد" نيست

 

شعر غلامرضا سازگار برای حضرت محمد(ص) 3 ( میلاد)

به بهار گفتم ثمرت مبارک
به بهشت گفتم شجرت مبارک
به سپهر گفتم قمرت مبارک
به وصال گفتم سحرت مبارک
به وجود گفتم گهرت مبارک
به شکیب گفتم ظفرت مبارک
به کلیم گفتم شب احمد آمد
به مسیح گفتم که محمّد آمد

چه خوش است امشب شب عیش و نوشم
چو ملک ز گردون گذرد سروشم
چو شراب کوثر ز درون بجوشم
به وصال ساقی ز شعف بکوشم
من و های و هوی و دو لب خموشم
که هماره جانم دهد و ستاند
ز نبـی بگویـد، ز علی بخواند


ز خدا بوَد پر همه‌جای مکه
شده غرق، عالم به فضای مکه
زده پر وجودم به هوای مکه
به زمین مکه، به سمای مکه
به مقام کعبه، به صفای مکه
به رسول اکرم، به خدای مکه
به شکوه کعبـه، به جلال احمد
که خداست پیدا به جمال احمد

شب شام روشن ز فروغ رویش
رهِ «ایمن» ایمن، به پناه کویش
یم بی‌نهایت نمی از سبویش
قد خضر سروی به کنار جویش
دل خلق بسته به کمند مویش
به بهار خلقش، به بهشت خویش
به کـدام دم، دم زنـم از ثنایش
به کدام سر، سر فکنم به پایش

نفسش روایت، سخنش درایت
هدفش نبوت، کنفش ولایت
جلوات رویش، همه را هدایت
اثرات دستش، همه‌جا عنایت
منم و عطایش، دو خجسته آیت
نه در آن حدود و نه بر این نهایت
به خدا به قرآن، به رسول و آلش
که بـس اسـت فردا نگه بلالش

به خداست عبد و به دلش خدایی
به ثناس بسته دهن سنایی
همه خسروان را به درش گدایی
همه دلبران در قدمش فدایی
قد و قامتش را همه کبرایی
دمد از وجودم دم نارسایی
نـه توان ثنایش به زبان بیارم
نه توان قلم را به زمین گذارم


به تمام قرآن، به رسول داور
به جلال زهرا، به مقام حیدر
به صفا، به مروه، به منابه مشعر
به دو دخت زهرا به شبیر و شبر
به مقام سلمان، به قیام بوذر
به کمال میثم، به خلوص قنبر
که خدا ندارد بشری چو احمد
که بشر ندارد پدری چو احمد

هله‌ ای دو عالم همه دم به کامت
ز فلک گذشته اثر کلامت
تو بگو که گویم سخن مقامت
تو بخوان که عالم شنود پیامت
ز بشر درودت ز خدا سلامت
همه جا قیامت شده با قیامت
چه شود بخوانی به نوای دیگر
چه شود برآیـی ز حرای دیگر

تو پیمبر استی به همه زمان‌ها
تو خدایگانی به خدایگان‌ها
کمی از زمینت همه آسمان‌ها
به کفت زمامِ همه‌کهکشان‌ها
قدمت فرازِ قلل جهان‌ها
کلمات نورت، همه نقش جان‌ها
تو زعیم بودی، همه انبیا را
تو پیمبر استی همه اولیا را

تو رسول بودی که نبود عالم
تو امام بودی و نبود آدم
به همه مؤخر ز همه مقدم
تو نبی اعظم تو رسول‌اکرم
تو دلیل بودی به کلیم در یم
تو مسیح بودی به مسیح در دم
تو خـدا جلالـی، تـو خـداپرستی
تو همیشه بودی، تو هماره هستی


تو رسول حق تا صف محشر استی
تو پیمبران را همه رهبر استی
تو مطهر استی، تو مطهر استی
تو فروتن استی، تو فراتر استی
تو امام حیدر، تو پیمبر استی
تو ز انبیا هم، همگی سر استی
نگهـی بـه «میثم» که ره تو پوید
همه از تو خواند، همه از تو گوید

شعر قاسم صرافان برای حضرت محمد(ص) 2 (میلاد)

هراس و دلهره خواهد رفت همان شبی که تو می‌آیی

همان شب آمنه می‌بیند درون چشم تو دنیایی


همین که آمده‌ای از راه، قریش محو تو شد ای ماه!

یتیم کوچک عبدالله! ببین نیامده، آقایی!


گل قشنگ بنی هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم

دلم کنار تو شد مُحرم، ندیده خوشتر از این جایی


چنان کنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را یثرب

که وحی شد به دل راهب همان ستوده عیسایی


به هیچ آینه جز حیدر، نه پادشاه و نه پیغمبر

شکوه و حُسن تو را دیگر، خدا نداده به تنهایی


به دختران نهان درگل، ببار ساقی نازک دل

ببار تا بشود نازل به قلب پاک تو زهرایی


به آرزوی نگین تو درآمده‌ست به دین تو

مسیح من! به کمین تو نشسته است یهودایی


قسم به «لیل» و به گیسویت، به ذکر «یاحق» و «یاهو»یت 

به آیه‌، آیه‌ی ابرویت به آن دو چشم تماشایی


در این هزاره ظلمانی از آن ستاره که می‌دانی

برای این شب توفانی کمی بخوان دل دریایی!


بخوان که در عرفاتم من، کنار آب حیاتم من 

طنین یک صلواتم من به شوق این همه زیبایی

شعر علی بهرامیان برای حضرت محمد(ص) (میلاد)

اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود
لرزه بر اندام شیطان رجیم افتاده بود

چونکه بر پیشانی مولود پاک امنه
نقش بسم ا... الرحمن الرحیم افتاده بود

در نخستین جزو قرآن هم به پایش با خضوع
معنی رمز الف با لام و میم افتاده بود

از ازل در آخرین جام می پیغمبری
عکس زیبای رخ طفلی یتیم افتاده بود

روی بام شهر مکه در شب میلاد نور
بقچه بوی گل از دست نسیم افتاده بود

سایه فر و شکوه جاودانش همچنان
برسر عیسی و موسای کلیم افتاده بود

مهر او مهر وصیش مهر دختش بی گمان
در دل هر صاحب عقل سلیم افتاده بود

بر سرش ز آن دم که پا بر عرصه هستی نهاد
سایه نور خداوند کریم افتاده بود

هر که با او یا وصیش بی دغل میرفت راه
در حقیقت بر صراط مستقیم افتاده بود

شعر سیدرضا موید برای حضرت محمد(ص) (میلاد)

شب را سحر آمد که محمد آمد

روز ظفر آمد که محمد آمد

بتهای حرم شکست و زان بشکستن

فریاد برآمد که محمد آمد

شعر مهدی محمدی برای حضرت محمد(ص)

از بام و درِ کعبه به گردون رسد آواز

کامشب درِ رحمت به سماوات شده باز

بت های حرم در حرم افتاده به سجده

ارواح رسل راست هزاران پرِ پرواز

کعبه زده بر عرش خدا کوس تفاخر

مکه شده زیبا و دل افروز و سرافراز

جا دارد اگر در شرف و مجد و جلالت

امشب به سماوات کند خاک زمین ناز

از ریگ روان گشته روان چشمة توحید

یا کوه و چمن باز چو من نغمه کند ساز

دشت و دَر و بحر و بَر و جنّ و بشر و حور

همه گشتند هم آواز در مدح محمد

هر ذرة کوچک شده یک مهر جهان تاب

هر قطرة ناچیز چو دریا کند اعجاز

جبریل سر شاخة طوبی چو قناری

در وصف محمد لب خود باز کند باز

جبریل چه آرد؟ چه بخواند؟ چه بگوید؟

جایی که خداوند به قرآن کند آغاز

خوبان دو عالم همه حیران محمد

یک حرف ز مدحش شده:"ما کانَ محمد"

 

این است که برتر بود از وهم، کمالش

جز ذات الهی همه مبهوت جلالش

رضوان شده دلدادة مقداد و ابوذر

فردوس بود سائل درگاه بلالش

والله قسم نیست عجب گر لب دشمن

چون دوست ز هم بشکفد از خُلق و خصالش

هرگز به نمازی نخورد مهر قبولی

هرگز، صلوات ار نفرستند به آلش

بی¬رهبریش خواهد اگر اوج بگیرد

حتی ملک العرش بسوزد پر و بالش

یوسف ببرد حسن خود از یاد، گر او را

یک منظره در خاطره افتد ز خیالش

این است همان مهر درخشنده که تا حشر

یک لحظه به دامن نرسد گرد زوالش

گل سبز شود از جگر شعلة آتش

در وادی دوزخ فتد ار عکس جمالش

چون ذات خدای ازلی لیس کمثله

باید که بخوانیم فراتر زمثالش

ایجاد بود قبضه¬ای از خاک محمد

افلاک بود بسته به لولاک محمد

 

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت

دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت

هم چشم ملک خاک قدم¬های سپاهت

عیسی به شمیم نفست روح گرفته

دل بسته دو صد یوسف صدّیق به چاهت

دل¬های خدایی همه چون گوی به چوگان

ارواح مکرّم همه درماندة جاهت

از عرش خداوند الی فرش، به هر آن

هستند همه عالم خلقت به پناهت

دائم صلوات از طرف خالق و خلقت

بر روی سفید تو و بر خال سیاهت

زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی

تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت

سوگند به چشمت که رسولان الهی

هستند به محشر همه مشتاق نگاهت

زیبد که کند ناز به گلخانة جنت

خاری که شود سبز در اطراف گیاهت

این نیست مقام تو که آدم به تو نازد

والله که خلّاق دو عالم به تو نازد

 

صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم

هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم

هرجا که نشستیم به خاک تو نشستیم

هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم

عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما

هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم

زآن روز که گشتیم ز مادر متولد

از مأذنه¬ها روز و شب اسم تو شنیدیم

مرگی که به پای تو بود زندگی ماست

ماییم که در موج عزا عید سعیدیم

تا بودن ما نام محمد به لب ماست

روزی که نبودیم به احمد گرویدیم

آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز

آغوش گشودیم، وصالش طلبیدیم

زآن باده که در سورة زیبای محمد

 

اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم

آن باده که از ساغر فیض ازلی بود

سرچشمة آن کوثر و ساقیش علی بود

روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود

نه ارض و سما بود، نه لوح و نه قلم بود

تسبیح خدا در نفس پاک محمد

لب¬های علی هم¬سخن ذات قِدَم بود

روزی که گلِ آدم خاکی بسرشتند

آدم به تولای علی صاحبِ دم بود

از خاک قدم¬های علی کعبه بنا شد

او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود

روزی که کرم بود دُری در صدف غیب

والله علی قبلة ارباب کرم بود

بر قلب علیu علم خدا از دل احمد

چون سیل خروشنده روان در دل یم بود

در بین رسولان که به عالم عَلَم استند

نام نبی و نام علی هر دو عَلَم بود

در جوف نبی دید نبی حمد خداوند

با نعت وی و مدح علی ذکر صنم بود

بالله تجلای نبی مطلع الانوار

والله تولای علی فوق نعم بود

خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد

خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد

شعر رحمان نوازنی برای حضرت محمد(ص)

 

آنشب زمین شکست و سراسر نیاز شد

در زیر پای مرد خدا جانماز شد

 

کعبه خودش میان جماعت به صف نشست

آمد امــام قبلـه و وقـت نمـاز شد

 

دریاچه های آتش بتها فرو نشست

باران گرفت و خاک زمین دلنواز شد

 

کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود

چون پستی و بلندی دنیا تراز شد

 

هر جا که که بود لات و هبل لال می نمود

وقتی زبان معجزه نور باز شد

 

آئینه ای که قد خدا ایستاده بود

پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد

 

دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت

با آن کبوتری که رسول حجاز شد