شعر جمال الدین اصفهانی برای حضرت محمد(ص)
ای از بر سدره شاهراهت
وای قبّه عرش تكیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا
بشكسته ز گوشه كلاهت
هم عقل دویده در ركابت
هم شرع خزیده در پناهت
ای چرخ كبود ژنده دلقی
در گردن پیر خانقاهت
مه طاسك گردن سمندت
شب طرّه پرچم سیاهت
جبریل مقیم آستانت
افلاك حریم بارگاهت
چرخ ار چه رفیع خاك پایت
عقل ار چه بزرگ طفل راهت
خورده است خدا ز روی تعظیم
سوگند به روی همچو ماهت
ایزد كه رقیب جان خرد كرد
نام تو ردیف نام خود كرد
ای نام تو دستگیر آدم
وای خلق تو پایمرد عالم
فرّاش درب كلیم عمران
چاووش رهت مسیح مریم
از نام محمدّیت میمی
حلقه شده این بلند طارم
تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود زیر خاتم
در خدمتت انبیا مشرّف
وز حرمتت آدمی مكرّم
از امر مبارك تو رفته
هم بر سر حرفت خود آدم
تا بود به وقت خلوت تو
نه عرش و نه جبرئیل محرم
نایافته عزّ التفاتی
پیش تو زمین و آسمان هم
كونین نوالهایزجودت
افلاك طفیلی وجودت
ای مسند تو ورای افلاك
صدر تو و خاك توده حاشاك
هرچ آن سمت حدوث دارد
در دیده همّت تو خاشاك
طغرای جلال تو لعمرك
منشور ولایت تو لولاك
نه حقّه و هفت مهره پیشت
دست تو و دامن تو زان پاك
در راه تو زخم محض مرهم
بر یاد تو زهر عین تریاك
در عهد نبوّت تو آدم
پوشیده هنوز خرقه خاك
تو كرده اشارت از سرانگشت
مه قرطه پرنیان زده خاك
نقش صفحات رایت تو
لولاك لما خلقت الا فلاك
خواب تو ولا ینام قلبی
خوان تو ابیت عند ربّی
ای آرزوی قدر لقایت
وای قبله آسمان سرایت
در عالم نطق هیچ ناطق
ناگفته سزای تو ثنایت
هر جای كه خواجهای غلامت
هر جای كه خسروی گدایت
هم تابش اختران ز رویت
هم جنبش آسمان برایت
جاندار وی عاشقان حدیثت
قفل دل گمرهان دعایت
اندوخته سپهر و انجم
برنامده ده یك عطایت
بر شهپر جبرئیل نه زین
تا لاف زند ز كبریایت
بر دیده آسمان قدم نه
تا سرمه كشد ز خاك پایت
ای كرده بزیر پای كونین
بگذشته زحد قاب قوسین
ای حجره دل به تو منوّر
وای عالم جان ز تو معطّر
ای شخص تو عصمت مجسّم
وای ذات تو رحمت مصوّر
بی یاد تو ذكرها مزوّر
بینام تو وردها مبتّر
خاك تو نهال شاخ طوبی
دست تو زهاب آب كوثر
ای از نفس نسیم خلقت
نه گوی فلك چو گوی عنبر
از یعصمكالله اینت جوشن
وز یغفرك الله آنت مغفر
تو ایمنی از حدوثگوباش
عالم همه خشك یا همهتر
تو فارغی از وجود گوشو
بطحا همه سنگ یا همه زر
طاووس ملائكه بریدت
سرخیل مقرّبان مریدت
ای شرع تو چیره چون به شب روز
وای خیل تو بر ستاره پیروز
ای عقل گرهگشای معنی
در حلقه درس تو نوآموز
ای تیغ تو كفر را كفن باف
نعلین تو عرش را كله دوز
ای مذهبها ز بعثت تو
چون مكتبها به عید نوروز
از موی تو رنگ كسوت شب
وز روی تو نور چهره روز
حلم تو شگرف دوزخ آشام
خشم تو عظیم آسمان سوز
ماه سرخیمه جلالت
در عالم علو مجلس افروز
بنموده نشان روی فردا
آیینه معجز تو امروز
ای گفته صحیح و كرده تصریح
در دست تو سنگریزه تسبیح
هر آدمیی كه او ثنا گفت
هرچ آن نه ثنای تو خطا گفت
خود خاطر شاعری چه سنجد؟
نعت تو سزای تو خدا گفت
گرچه نه سزای حضرت توست
بپذیر هر آنچه این گدا گفت
هر چند فضولگوی مردی است
آخر نه ثنای مصطفی گفت؟
در عمر هر آنچه گفت یا كرد
نادانی كرد و ناسزا گفت
زان گفته و كردهگر بپرسند
كز بهر چه كرد یا چرا گفت؟
این خواهد بود عدّت او
كفّاره هر چه كرد یا گفت
تو محو كن از جریده او
هر هرزه كه از سر هوا گفت
چون نیست بضاعتی ز طاعت
از ما گنه و ز تو شفاعت
لطفا با نام شاعر کپی کنید.